اندکی صبر!روزهای خوب خواهندآمد ღبه نام خدایی که ازشدت حضورناپیداستღ
بیخیال نویسنده : فاطمه 1

گاهی وقتها آدم از اوقات خوب زندگی بی خبر است!

 تا اینکه همه چیز بد می شود.

و وقتی به گذشته نگاه می کند، می بیند چقدر خوشبخت بوده است!


 و چقدر بیخیال...

وقتی کسی دوست داری نویسنده : فاطمه 1

وقتی کسی در قلب توست.وقتی کسی را دوست می داری.

چه فرقی می کند کجا باشد.


درهمین حوالی کوی ات یا در آن دور دست ها؟!!


همینکه بدانی هست یعنی هست.


حتی از آن دورها هم که باشد


فاصله اش با تو فاصله ی توست با قلبت

خودتوبه خودش بسپر نویسنده : فاطمه 1

عکس و تصویر وقتی ردپای خدا را در زندگی‌ام پیدا کردم، ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ می‌توانم ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻴﻤﻢ ﺩﺭﺍﺯﺗﺮ ...




وقتی ردپای خـــــدا را در زندگی‌ام پیدا کردم،

ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ می‌توانم ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻴﻤﻢ ﺩﺭﺍﺯﺗﺮ ﻛﻨﻢ!

ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﻢ ﺍﺯ ﻗﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ!

حتی ﺁﺭﺯﻭﻫﺎی ﻣﺤﺎﻝ ...

ﻭﻗﺘﻲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻋﺎﻫﺎﻳﻢ ﺩﻳﺪﻡ...

"ﺗﺮﺱ" ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻣﻌﻨﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ

ﻭ ﺟﺎﻳﺶ ﺭﺍ "ﺍﻳﻤﺎﻥ" ﭘﺮ ﻛﺮﺩ ...

ﻭﻋﺪۀ ﺧـــــﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ :

ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ

ﺗﺎ ﻓﺘﺢ کنی ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ

ﻭ ﻣﻤﻜﻦ کنی، ﻧﺎممکنﻫﺎ ﺭﺍ

ﻭبه دﺳﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭی ﺩﺳﺖ‌نیافتنی‌ها را



ﭘﺲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧــــــﺪﺍ ﺑﺴﭙﺎﺭ ...

فاطمه... نویسنده : فاطمه 1
"... از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک "زن" بود، آن‌چنان كه اسلام می‌خواهد كه زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم كرده بود، و او را در كوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی‌ی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه‌ی ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود. مظهر یک "دختر" ، در برابر پدرش. مظهر یك "همسر"، در برابر شوی‌اش. مظهر یک "مادر"، در برابر فرزندان‌اش. مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمان‌اش و سرنوشت جامعه‌اش. وی خود یک "امام" است، یعنی یك نمونه‌ی مثالی، یك تیپ ایده‌آل برای زن، یک "اسوه"، یک "شاهد" برای هر زنی كه می‌خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب كند..."

.
.
.

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.


دکترشریعتی
یازهرااا نویسنده : فاطمه 1
عکس و تصویر یا زهرا ayda_hz_istadehayda_hz_istadeh




گرنگاهی به ماکندزهرا...
کتاب نویسنده : فاطمه 1

گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق می زنم

مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده .
.
.
.
.

آخر بعضی فکرهایم نقطه میگذارم که بدانم بایدتمامشان کنم.

بین بعضی حرفهایم کاما (،)که

بدانم باید کمی سکوت ادایشان کنم.

بعد بعضی رفتارهایم علامت تعجب و

آخربرخی عادت هایم علامت سؤال.

خودم را هرچند شب یکبار ورق میزنم

 تافرصت ویرایش هست،

حتی بعضی ازعقایدم را حذف میکنم اما بعضی راپررنگ…

یک روز این کتاب چاپ میشود

 و به دست من می دهند و

فرصت ویرایش به پایان میرسد…

وکسی می گوید:
(اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْیَوْمَ عَلَیْكَ حَسِیبًا)
بخوان کتابت را امروز توبرای حسابرسی ازخودت کافی هستی…
( سوره إسرا : 14)

آموختم... نویسنده : فاطمه 1

" آموختم "


 تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد. 


" آموختم " گاهی از زیاد نزدیک شدن، فراموش می شوی.


 " آموختم " تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم.


 " آموختم " گاهی برای بودن، باید محو شد. 


" آموختم " دوستِ خوب پادشاهِ بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند.


 " آموختم " از کم بودن نترسم اگر کم باشم شاید ولم کنند، 


ولی زیاد که باشم حیفم میکنند. 


" آموختم " برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم.




اَبر برچسبها
پست های اخیر
آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ
نظرسنجی
نظرتون راجب مطالب وب چیه؟؟
نویسندگان