تبلیغات
اندکی صبر!روزهای خوب خواهندآمد
 
اندکی صبر!روزهای خوب خواهندآمد
ღبه نام خدایی که ازشدت حضورناپیداستღ
درباره وبلاگ


سلام

خوش آمدید

کپی ازمطالب باذکریک صلوات برای

فرج آقاامام زمان (عج) آزاد است.

ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

خـ♥ــدایا؛

بزرگ شدن کارسختی است!

هرگاه مرالایق بزرگ شدن دانستی،

به من دانشی ببخش

تارویای هیچکس را نابودنکنم

و برای قلب تمامی انسان ها ارزش قایل شوم

تا بزرگترشدنم به انسان‌تر شدنم معنادهد

خـــ♥ـــدایاحجم دلتنگی هایم وسیع است

و پروبالم بسته

اینگونه بگویم

اسیر وابستگی های دنیا شده ام

دلم آرامش میخواهد

ذره ای

لحظه ای

آغوشی بی دغدغه تراز آغوشت سراغ ندارم

مرا درحریم آغوشت جاکن

که بسیارمحتاج تسکینم

ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

بانوی چادری

تو خود حرم زینبے (س)

وچادر سیاهتــــــــ

مدافــع حـــــرم ...

چہ زیــــرکانہ…

در مقـــــابل توطئـــہ های کـــــاخ سفیــــد…

کـــــاخ سیــــاه خـــودت را بنـــا کــردی…

.نگفـــتہ بـــودی ….اهل سیـاسـتے بانو ....


شہید آینده مدافع چادر حضرت زهرا (س)

ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

دعا میکنم ...

برای تو ...

برای خودم ...

برای همه مان ...

کسی چ میداند ...

شاید خدا دسته جمعی نگاهمان کرد

دعا میکنم برای دلهایمان ...

برای چشم هایمان ...

برای گریه ها و خنده هایمان ...

دعا میکنم ...

مهربان خدای من!!!

میدانم که تا آسمان راهی نیست

ولی تا آسمانی شدن راه بسیار است

این دست های خالی به سوی تو بلند میشود

ما بی سلیقه ایم، طلب آب و نان میکنیم

تو خود ای خزانه دار بخششها

بهترین ها را برایمان مقدر کن

الهی آآآآآآمیییییین

ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

توکل چه کلمه زیبایی ست

"تو" و "کل"
...
وقتی "تو" ، "کل" را داری ..

به چه می اندیشی؟؟
ناراحت چه هستی ؟؟

وقتی با کلْ ، هستی..

با کل دنیا ..

با کل جهان هستی..

دلت قرص باشد..

چه زیباست "توکل"!!

توکل یعنی :
اجازه دادن به خداوند که خودش تصمیم بگیرد.

تنها خداوندست

که بهترینها را برای بندگانش رقم میزند.

فقط بخواهیم و آ رزو کنیم،

اما پیشاپیش شاد باشیم

وایمان داشته باشیم

که رویاهایمان همچون بارانی

در حال فرو ریختن اند.

پیشا پیش شاد باشیم و شکر گزار !

چرا که خداوند نه به قدر رویاهایمان

بلکه به اندازه ایمان واطمینان ما انسانهاست،

که می بخشد. 

ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ


↩بعضے اشڪ ها ھستند↪

✓بے دلیل

✓بے بهانھ

✓نصف شبے

عجیب آرامت مے ڪنند. . .

مے گویند این اشڪ ھاے بے بھانہ؛


⇜سندشان⇝بہ نام 〖خداست〗

مدیر وبلاگ : فاطمه 1
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون راجب مطالب وب چیه؟؟





پنجشنبه 14 مرداد 1395

کامپیوتر،گوشی همراه،ایمیل،شبکه های اجتماعی،کارت های بانکی


 و همه و همه اش را رمزگذاری کرده ایم که نکند غریبه ای وارد آن ها شود


و نقض کندحریم خصوصی مان را!غافل ازاینکه تا به حال زخود نپرسیده ایم؛


رمز دل من چیست؟!که اینقدر بی در پیکر میشود گاهی ..


هرکس دستی به دل می رساندسرکشی میکند؛می آیدومی رود وسیاه می کند


صفحه دل راو بی انصاف فاتحه ای هم نمی خواند؛ حتی به حالش!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()






یه مدینه یه بقیعه یه امامی که حرم نداره


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


 آیت الله سید احمد خوانساری


تولد: 1309 قمری
محل تولد: خوانسار
وفات: 1405 قمری
عمر: 96 سال
مزار: حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام اللّه علیها

اساتید: آیات عظام آخوند خراسانی، سید محمدکاظم یزدی، محمدحسین نائینی، آقا ضیاءالدین عراقی، شیخ عبدالکریم حایری یزدی و... .

شاگردان: بزرگانی چون امام موسی صدر، شهید مرتضی مطهری، شیخ علی پناه اشتهاردی، سید 

محمدباقر سلطانی، سید رضا صدر و... .

آثار: جامع المدارک در شرح مختصر النافع، عقائد الحقه، حاشیه برعروه، کتاب طهارت، کتاب صلاة و... .

ولادت: عالم ربانی، حضرت آیةاللّه سید احمد خوانساری قدس سره از اتقیاء زمان و از ستارگان تابناک علم و عرفان، در خانواده ای روحانی در خوانسار دیده به جهان گشود. در سومین بهار از زندگی شیرین کودکی با خزان مهر پدری مواجه گردید، و از آن پس، تحت سرپرستی برادر گران قدرش قرار گرفت.



تحصیل: از آغاز نوجوانی راهی حوزه علمیه خوانسار شد و تا پایان سطح، از محضر اساتید آن دیار بهره مند گردید. تا این که احساس کرد فضای کوچک علمی خوانسار، برآورنده نیاز علمی او نیست. از این رو بار سفر بست و عازم اصفهان گردید. مدت چهار سال از محضر اعاظم و اساتید گران قدر استفاده کرد، سپس جهت ادامه تحصیل به نجف اشرف عزیمت نمود. سالیانی چند از محضر اساتید برجسته آن حوزه پربرکت هم چون آیات عظام: آخوند خراسانی، آقا ضیاءالدین عراقی و ... استفاده و پس از طی مدارج علمی، اخلاقی و اطلاع بر مبانی و نظرات استوانه های اجتهاد و فقاهت، در سال 1335 قمری به ایران بازگشت و اندکی بعد، به اراک رفت و در حوزه درسی آیةاللّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری قدس سره شرکت کرد و از تلامذه برجسته ایشان به شمار می رفت. پس از عزیمت حاج شیخ به قم و تأسیس حوزه علمیه، آیة اللّه خوانساری بنا به درخواست متدینین اراک و موافقت حاج شیخ، در اراک ماندگار شد و به اقامه نماز جماعت و اداره امور دینی پرداخت. آیةاللّه العظمی اراکی قدس سره می فرمودند: «آیة اللّه حایری تقریبا بعد از شش ماه از عزیمت شان به قم در جلسه ای فرمودند: ما می خواستیم آقای سید احمد خوانساری اعلم علمای شیعه باشد لکن ایشان قناعت کردند که اعلم علمای اراک باشند!» به مجرد این که مرحوم خوانساری این قضیه را شنید و متوجه شد که رضایت مرحوم حایری در این است که ایشان در قم باشند، همان روز عازم قم شد و در این شهر اقامت گزید. دو ماه پس از ورود آیة اللّه خوانساری به قم، مرحوم حاج شیخ امامت جماعت خود را در مدرسه فیضیه به ایشان واگذار کرد و خود نیز در اولین نماز جماعت شرکت کرد و به آقای خوانساری اقتدا نمود.

تدریس: مرحوم خوانساری در مدت حضور در حوزه علمیه قم از احترام خاصی برخوردار بود و از مدرسین و فضلای بزرگ حوزه به شمار می رفت. ایشان علاوه بر تدریس خارج فقه و اصول، از مدرسان فلسفه و ریاضیات نیز شمرده می شد و شاگردان مبرز و برجسته ای در محفل علمی و اخلاقی آن فقیه پارسا، تربیت شدند.

عزیمت به تهران: در رابطه با عزیمت ایشان به تهران، علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی نوشته است: در محرم 1370ق اهالی تهران از آیةاللّه العظمی بروجردی تقاضا کردند که شخصیت باکفایتی را به تهران اعزام دارند، تا در مسجد حاج سید عزیزاللّه، اقامه نماز کرده و به امور دینی مردم بپردازد. آیةاللّه العظمی بروجردی ایشان را به تهران فرستادند. و بدین سان، آن عالم ربانی تا آخر عمر پربرکتش در مسجد سید عزیزاللّه تهران به اقامه نماز و تدریس خارج فقه، مشغول و عمر پرثمر خود را در خدمت به اسلام و حوزه های علمیه سپری نمود.

مرجعیت دینی: بعد از رحلت مرجع کبیر، مرحوم آیةاللّه العظمی بروجردی، جمعی از مردم ایران و برخی از کشورهای دیگر به حضرت آیةاللّه خوانساری رجوع کرده و از ایشان تقلید می کردند. مؤلف آثار الحجة می نویسد: «جناب آیة اللّه آقای حاج سید احمد خوانساری از اعاظم علما عصر و اکابر مراجع وقت و مجتهدین مسلم امروز و به جامعیت معقول و منقول، معروف و به تقوا و ورع، موصوف و شهرت فضائلش مستغنی از تعریف است». حضرت آیة اللّه خوانساری در مدت اقامت خود در تهران علاوه بر تدریس و تربیت و اقامه نماز جماعت و امور شرعی مردم، از پایگاه و نفوذ معنوی ویژه ای در میان بازاریان و اصناف مختلف پایتخت برخوردار بود و سهم بزرگی در تحولات سیاسی و اجتماعی ایفا کرد. پیام های به جای مانده ایشان در اعتراض به اعمال رژیم دیکتاتوری پهلوی، خود گواه این حقیقت است. حضرت آیةاللّه خوانساری در این راه متحمل فشارها و سختی های فراوانی گردید، از جمله: موقعی که همراه دیگر علما و مبارزین در بازار تهران به حالت اعتراض نسبت به اعمال دستگاه حاکم، حرکت می کردند مورد هجوم پلیس و مأموران رژیم، قرار گرفته و از ناحیه پا جراحت برداشتند.

ویژگی های اخلاقی: آن فقیه متقی از ویژگی های اخلاقی والایی برخوردار بود. با داشتن جایگاه رفیع علمی و اجتماعی، بسیار متواضع و بی توقع بود، از یکی از فضلای حوزه نقل شده: اوائلی که امام خمینی در تهران تحت نظر بودند، مأمورین ساواک نسبت به ملاقات ایشان خیلی سخت گیری می کردند لکن افرادی با تحمل زحماتی ایشان را ملاقات می کردند، یک روز صبح زود عازم دیدار با امام شدم. موقعی که به نزدیک منزلی که امام در آن جا تشریف داشتند رسیدم، مشاهده کردم افرادی که منتظر ملاقات امام هستند، به صف ایستاده و به نوبت به محضر امام شرفیاب می شوند، با کمال تعجب دیدم که مرحوم خوانساری هم جزء همین افراد (نفر شانزدهم) به صف ایستاده و منتظر رسیدن نوبت هستند. و آن گاه که امام خمینی در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی به ایران آمد، ایشان با وجود سن بالا به دیدار امام رفت و پیروزی نور بر ظلمت را تبریک گفت.

کرامات: آن عالم متقی به معنی حقیقی کلمه، فقیهی وارسته از هواهای نفسانی و وساوس شیطانی و آراسته به اوصاف حمیده و صاحب کرامات بود. یکی از فضلای حوزه علمیه در ارتباط با عمل جراحی آیة اللّه خوانساری می گوید: «سید طبق اصول استنباطی خود، معتقد بود مجتهد و مرجع تقلید هیچ گاه نباید در حال بی هوشی باشد؛ در غیر این صورت، بعد از به هوش آمدن، تمام مقلدین باید دوباره نیت تقلید از او کنند. سوره ای از قرآن را شروع کرد و تا سوره تمام شد، عمل جراحی نیز پایان پذیرفت بدون آن که نشانه ای از احساس درد در سیمای ملکوتی اش نمایان شود» هم چنین نویسنده محقق محمدشریف رازی درباره مقام معنوی آن فقیه ربانی و پارسا می نویسد: او صاحب بینش و بصیرت خاص خویش بود... یکی از بازرگانان مورد اعتماد تهران می گفت: روزی در خدمت ایشان بودم و هیچ کس دیگر نبود، آقا ناگاه فرمود: فردی پشت در است و خواسته ای دارد. عرض کردم: آقا کسی زنگ نمی زند، فرمود: چرا؛ کسی هست، این پاکت را به او بدهید تا برود. پاکت را گرفتم و جلو در آمدم، شخص محترمی را دیدم که قدم می زند. او را صدا کردم و گفتم: شما زنگ زدید؟ گفت: خیر. پرسیدم کاری دارید گفت: آری، همسرم بیمار است و برای بستری شدن، هشت هزار تومان کسری دارم، پاکت را به او دادم. او همان جا باز کرد و پول ها را شمرد، درست هشت هزار تومان بود!

ارتحال: آن فقیه پارسا، یک هفته قبل از عروج ملکوتی اش، اطرافیان خود را از وفات خود آگاه ساخت و سرانجام در نخستین ساعات بامداد روز شنبه 27 ربیع الثانی سال 1405 قمری ندای «ارجعی» را لبیک گفت و به ملکوت اعلی پیوست.

امام خمینی قدس سره در رحلت آن بزرگ مرد علم و عمل، پیامی صادر کردند که در بخشی از آن چنین آمده است:

«
این عالم جلیل بزرگوار و مرجع معظم که پیوسته در حوزه های علمیه و مجامع متدینه، مقام رفیع و بلندی داشت و عمر شریف خود را در راه تدریس و تربیت و علم و عمل به پایان رسانده، حق بزرگی بر حوزه ها دارد. چه این که با رفتار و اعمال خود و تقوا و سیره خویش پیوسته در نفوس مستعده مؤثر و موجب تربیت بود

«
روح بلندش در اعلی علیین با آل اللّه صلوات اللّه علیهم محشور باد»

منابع:

مجله نور علم/8،

ستارگان حرم/1،

تربت پاکان قم/1.

 

 



نوع مطلب :
برچسب ها : آیت الله خوانساری،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.

خــــدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند

 و هر وقت که عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.

"عرفان نظر آهاری"


✿شمیم زندگی✿



نوع مطلب :
برچسب ها : خدا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است ک دارد نهنگ می شود
ماهی کوچکی که طعم تــُنگ آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!
آدم ها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه
اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد ، قلب است

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد!
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود 
و وقتی دریا مختصر می شود
و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع

این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد و این تــُنگ ، تــَنگ خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.
کاش راه آبی به نامـُنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش ...

بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار ، نامـنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی.
این آب مانده است و بو گرفته است.
و تو می دانی آب هم که بماند می گندد.
آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد 
و حیف از این قلب که در غلط بغلتد !

دکتر عرفان نظرآهاری



نوع مطلب :
برچسب ها : خدا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 30 تیر 1395
                                 ممکن است گاهی گریه کنم ولی هیچگاه در تنهایی گریه نمی كنم



خداوند اینجاست


اشكهای مرا پاک می کند...چون...

قلب من خانه ی خداست

ممکن است گاهی بیفتم و بلغزم اما هرگز در سقوط تنهــــــا نمی مانم

خداوند هست و مرا بلند می کند... چون...

قلب من خانه ی خـــــــداست

شاید گاهی رنج بکشم اما هرگز در این رنج کشیدن تنهــــــا نمی مانم

پروردگار مرا از رنجها رها می کند...چون...

قلب من خانه ی خـــــــداست

خوشحالم برای اینکه می دانم هرگز تنهــــــا نمی مانم

خداوند همواره با من است...چون... 

قلب من خانه ی خـــــــداست...


نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، خدای مهربون،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 30 تیر 1395

حالم كه بد میشود تنها چیزی كه مشغول می كند


 ذهنم را تویی....

 

نه خودت....

 

نگاهت را میگویم...

 

حالم كه بد است فكر میكنم شاید آن لحظه نگاهم نمی كنی!!!

 

احساس بچگانه ای است نه......؟؟؟

 

آخر میدانی...؟؟؟

 

دست خودم كه نیست میترسم از نبودنت...

 

تو كه نیستی همه چیز ناگهانی خوب می شود 


و خیلی ناگهانی تر بد...

 

تو را كه ندارم تمام دنیا هم زانو بزنند در مقابلم ...

 

باز هم یك جای كار می لنگد انگار...

 

خدای من...♥

 

كنارم كه نیستی در روشنایی روز گم می شوم ...

 

از فرط تاریكی شب كور می شوم...

 

نه خودم ... قلبم كور میشود و گم می كنم راه خوبی ها را...

 

نگاهم كن مهربانم...

 

كه نگاهت را...

 

به عالمی نمی فروشم...



نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، خدای مهربون،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 25 تیر 1395
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!


به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم.


 به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ 


و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. 


او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ 


پاسخ دادم : بلی. 


فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. 

به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد

 و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. 

در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند

 اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم.

 در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. 

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود

 اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید.

 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. 

ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد. 


‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی

 در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. 

من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.


‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

 اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن.

 ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!

‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.

‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟ 

جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند. 


‏گفت:

تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 22 تیر 1395
شاید مرا به یاد نیاوری
 
اما من تو را خوب می شناسم ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما
و همه مان همسایه خـــــــدا
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی ومن همه آسمان را دنبالت می گشتم
تو می خندیدی و من از پشت خنده پیدایت می كردم
خوب یادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودی
توی دستت همیشه قاچی از خور شید بود
نور از لای انگشت های نازكت می چكید
راه كه می رفتی ردی از روشنی روی كهكشان می ماند
یادت می آید؟
گاهی شیطنت می كردیم و میرفتیم و میرفتیم سراغ شیطان
تو گلی بهشتی به سمتش پرت می كردی و او كفرش در می آمد اما زورش نمی رسید
فقط می گفت:
همین كه پایتان به زمین برسد
می دانم چطور از راه به درتان كنم
تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی
آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح كه می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی آرزویی رویاهای تورا قلقلك می داد
دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی
و آن قدر گفتی و گفتی تا خــــدا به دنیا آورد
من هم همین كار را كردم
بچه های دیگر هم
ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد 
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا
ما گم شدیم و خــــدا را گم كردیم
دوست من
همبازی بهشتی ام
نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده
هنوز آخرین جمله خــــــدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب كوچك تو تا قلب من یك راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا
بلند شو
از دلت شروع كن
شاید دوباره همدیگر را پیدا كنیم 

(عرفان نظر آهاری)


نوع مطلب :
برچسب ها : خدا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 22 تیر 1395
دیروز شیطان را دیدم
در حوالی میدان بساطش را پهن كرده ،فریب می فروخت
مردم دورش جمع شده بودند ،هیاهو می كردند و بیشتر می خواستند
توی بساطش همه چیز بود:غرور،حرص،دروغ و خیانت ،جاه طلبی و قدرت
هر كس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
بعضی ها تكه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان
بعضی ها ایمان می دادند و بعضی ها آزادگی شان را
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد
حالم را بهم می زد دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف كنم
انگارذهنم راخواند موذیانه خندید و گفت :من كاری با كسی ندارم
فقط گوشه ای بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا می كنم
نه قیل و قال می كنم و نه كسی را مجبور می كنم چیزی از من بخرد ،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت :البته تو با این ها فرق داری
تو زیركی ومومن ، زیركی و ایمان آدم را نجات می دهد
این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند
از شیطان بدم می آمد حرف هایش اما شیرین بود
گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت
ساعت ها كنار بساطش نشستم. تا این كه چشمم به جعبه ای از عبادت افتاد كه لای چیزهای دیگر بود
دور از چشم شیطان آن را بربداشتم و توی جیبم گذاشتم
با خود گفتم:بگذار یك بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد .بگذار یك بار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در كوچك عبادت را باز كردم.توی آن اما چیزی جز غرور نبود
جعبه عبادت از دستم  افتاد و غرور توی اتاق ریخت .فریب خورده بودم
دستم را روی قلبم گذاشتم ،نبود.فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتم
تمام راه را دویدم ،تمام راه لعنتش كردم،تمام راه خداخدا كردم
می خواستم یقه ی نا مردش را بگیرم ،عبادت درو غی اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم
به میدان رسیدم ،شیطان اما نبود
ان وقت نشستم و های های گریه كردم از ته دل
اشك هایم كه تمام شد بلند شدم ،بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ،كه صدایی شنیدم
صدای قلبم بود
پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم به شكرا نه ی قلبی كه پیدا شده بود
درها را ببند ،پنجره ها را هم . پرده ها رابكش. درزها را بگیر . روزنه ها را هم
او همیشه آنجا ایستاده است . آن طرف خیابان . روبه روی خانه ات
تو را می پاید . می روی و می آیی ،می خوابی و بیداری و او چشم از تو بر نمی دارد
كمین كرده است و منتظر است
منتظر یك آن ، یك لحظه ،یك فرصت
تا این در باز بماند و این پنجره نیم بسته
منتظر است منتظر یك روزن ،یك رخنه،یك سوراخ
می خواهد تند و گستاخ و بی مهابا داخل شود پیش از آنكه بفهمی و باخبر شوی
پیش از آنكه كاری كنی ،جستی بزند و مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور كمرت
می خواهد سوارت شود آنقدر كوچكت كند ،آن قدر مچاله كه توی مشت او جا شوی
آن وقت تو را توی جیبش می گذارد و می رود
این همه آرزوی اوست
آرزوی شیطان اما وای ،كه بستن درها و گرفتن روزن ها كافی نیست
زیرا او پیری كهنسال است
هزار اسم دارد و هزار نقاب
هر اسمی را كه بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت
شیطان دشوار می شود و دشوارتر و آن وقت كه در می زند و لبخند،آن وقت كه به زور نمی آید
آراسته و موجه می آید
با لباس دوست ، با نقاب عاشق
دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو
به رنگ تو در می آید و آن می كند كه تومی خواهی
زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد
تحسینت می كند و تعریفت و تو آرام آرام غرور را مزه مزه می كنی و این آغاز فروپاشی است
****
پرده را كنار می زنم هنوز آن جا ایستاده است . طناب هلی وسوسه در دستش است
خدایا ،خدایا،خدایا شمشیری از عشق می خواهم و جوشنی از ایمان
می خواهم به جنگش بروم كه من كارزار را از پرهیز دوستر دارم
تنهاتو ،تنها تو یاریم كن در روز مصاف ودر آوردگاه دل

"عرفان نظر آهاری"



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 14 تیر 1395

عکس و تصویر کنون اگرچه کویرم، هنوز در سرِ من صدای پر زدنِ مرغ های دریایی ست #فاضل_نظری ...


میان کوچه پس کوچه های رمضان قدم میزنیم

شهر آرامی ست !

دیگر به انتهای کوچه رسیده ایم. . . 

باران عشق میبارد در این شبهای خیس!

کاش میان ربناهای دلمان جایی هم برای

دل دیگران باز کنیم. . 

دعا کنیم برای جاودانگی مهر مادر ،

همیشه سبز ماندن نگاه خسته ی پدر. . 

برای دل دوستانمان دعای روشنی کنیم !

دعا کنیم برای قلب مهربان همسایه. . . 

دعا کنیم برای تمام آدمهایی که اینروزها دردهایشان 

با عطر رمضان به هم آمیخته و چشم به خدای الشافی دوخته اند. . . 

دعا کنیم برای تمام آنانی که سفره خالیشان

 را به حرمت مهربانی خدایشان شکر میگویند!

دعا کنیم برای دل کودکانی که جای خالی پدر گوشه سفره افطارشان به چشم میخورد

 اما لبخند میزنند برای دل مادر و به پاس شکر خدایشان. . . 

و دعا کنیم برای تمام همنوعانمان که این روزها زیر بار جنگ 

و بی عدالتی ها هنوز لبخند میزنند به امید لطف خدایشان. . .
 
و بعد . . . 

دعا کنیم برای دلمان تا همیشه آبی بماند

 و لبریز از عشق به دیگران!

یادمان نرود این روزها و شبها عشق میبارد، 

جایی برای شستشوی دلمان از تمام غصه ها و کدورت ها پیدا کنیم.

و زیر باران برای دلمان "الا بذکر الله تطمئن القلوب" بخوانیم. . .



نوع مطلب :
برچسب ها : خداحافظ رمضان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 4 تیر 1395
عکس و تصویر


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 22 خرداد 1395
یکم ناخوشم حالموخوب کن
بیازخمهای بالموخوب کن
چی میشه 
بازم مهربونی کنی

زمینگیرتو آسمونی کنی
#بهنام صفوی



نوع مطلب :
برچسب ها : خدا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 18 خرداد 1395



فرا رسیدن ماه رمضان و خانه تکانی دلها مبارک ...


پ.ن:ماروهم دعاکنیـــد.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

 نداشته هاوتنهایی های کوچک!چیزهاوادم های کوچک پرمیشوند...

               نداشته هاوتنهایی های خیلی خیلی بزرگ.باخدا...

  مهم نیست دراین زمین خاکی چقدرتنهاباشم وچقدرحرفهایمان برای دیگران غیرقابل

                    فهم باشدووقت انسان هابرایمان کم...

        شکرکه خـــــداهست واوجبران تمام دلتنگی هاومرهم تمام زخمهاست...

     هروقت دلت خواست مهمانش کن دربهنرین جایی که میپسندد.درقلبت...

       وبه دستان خالی ات نگاه کن.توفقط خانه ی دلت رابرایش نگهدار.

                       اسباب پذیرایی بااوست...  



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 18 خرداد 1395
عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی 
غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست..
نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است...
آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....
و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است...
پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست...
این یکی هم حل می شود ...
میگذرد و تمام میشود...
غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری!!!!!
همه مشکلات،همان عروسک پنج سالگی است...شک نکن!!


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

نمازهایمان اگرنماز بودکه موقع سفرذوق نمیکردیم ازشکسته شدنش.
نمازهایمان اگرنمازبود که رکعت آخرش این قدرکیف نداشت. 

اگرنمازهایمان نمازبودکه اول وقت به نیت اینکه خودمان را خلاص کرده باشیم نمیخواباندیمش. 

اگرنمازهایمان نمازبودکه تبدیل نمیشدبه نمایش پانتومیم برای نشان دادن آدرس شارژرگوشی. 

نه... نمازهایمان نمازنیست.... 

اگرنمازبود یک کارواش قوی میشدوبافشارمیشست ازدلمان همه سیاهی هارا لکه ها را.... 

اگرنمازبودمیشد کیمیا.. ومس وجودمان را تبدیل میکرد به طلا.. 

اگرنمازمان نمازبودمیشد پل، میشدپناهگاه، میشددارو، میشد مرهم، میشد درمان، میشدشاه کلید، میشدمیعادگاه، میشددانشگاه، 

خدایا تو که درهای آسمانت را سخاوتمندانه بازکرده ای من ازتو فقط یک چیز میخواهم.. 
برمن منت بگذار وکاری کن نمازهایم نماز شود... فقط همین.. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

نمیدانم که دردم را سبب چیست؟؟؟همی دانم که درمانم تویی ،بس...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 16 خرداد 1395


در صفحه فوت سجلم کاش که آخر بنویسند...در راه دفاع از حرم عمه سادات شهید شد....


پ.ن:شهادت لیاقت میخواهد...
که بعضیــــاندارند:(


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 16 خرداد 1395




پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید...هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 16 خرداد 1395


بر بی کسی من نِگَر و چاره ی من کن...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 8 خرداد 1395
امروز…
برای آرامش هم دعا کنیم…
برای قضاوت نکردن..
برای زرنگی نکردن..
برای دروغ نگفتن..
برای وفای به عهد..
برای مهربان بودن..
برای دلی را نشکستن..
برای انسانیت دعا کنیم..
شاید اگر بخواهیم و برای بهتر شدن تلاش کنیم.
دیگر لازم نباشد از همدیگر طلب حلالیت کنیم
اگر خیرخواه هم باشیم.
شاید بشود که دلهایمان را بهم نزدیکتر کنیم.
اگر قدر هم را بدانیم شاید همین امروزتقدیرمان را خودمان رو سفید کنیم .
خـــــــــــدا هم قطعا همین را میخواهد..



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 5 خرداد 1395




در مانده‌ام به دردِ دلِ بی علاجِ خویش... #وحشی_بافقی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

 مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی

 گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست


گفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برم

 گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم 

گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب 

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

 گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم 

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

 گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی

 گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را 

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395
مرحوم دولابی نقل میكنه:

می گفت:
تو محله ی ما یه جوانی بود،
این جوان گنهكار بود،اهل فسق و فجور بود،
اما یه عادت داشت ،یه كاری می كرد ملكه‌اش شده بود، 
از مادرش داشت،
میگه: مادر بهش گفته بود:شیرم رو حلالت نمی كنم،
گفته بود:باید این كارو بكنی.

چیكار كنم؟ 
گفت:هرجا رفتی دیدی یه پرچم زدند و روش نوشته یا حسین،باید بری عرض ادب كنی جلو پرچم به احترامش دستت رو روی سینه بذاری،
عرض ادب کنی
اینکار براش
عادت شده بود،

هر جایی می رفت می دید یه پرچم "یا حسین" زدند
دستش رو می گذاشت روی سینه میگفت:
السلام علیك یا اباعبدالله. 


میرزا اسماعیل دولابی میگه:

این جوان از دنیا رفت،
میگه:دیدنش در عالم برزخ دست و پاش رو بستن دارند می برندش سمت عذاب،
یه مرتبه توی اون تاریكی و تو اون وانفسا دید:
خیمه ای وسط بیابونه،
نور سبزش همه ی بیابون رو روشن كرده،
اومد جلو.

(("ببین هركاری توی دنیا بكنی و ملكه‌ات بشه، توی قیامت هم همون كارو میكنی"))

میگه:
تا رسید جلوی خیمه دید یه پرچم جلوی خیمه زدند روش نوشتند: "یا حسین"

به ملكه های عذاب گفت:
یه دقیقه دستام روباز كنید،

گفتند:چرا؟
گفت:من عادت دارم،هر جا ببینم بگند "یا حسین"،منم دستم رو روی سینه‌ام می ذارم، 
دستش رو گذاشت روی سینه اش، تا گفت:
السلام علیك یا اباعبدالله،
دیدند یه آقایی از خیمه خارج شد،

اومد جلو ملكه های عذاب به احترامش عقب وایستادند،حضرت فرمود:

بدید پرونده اش رو ببینم، 

دو دستی پرونده رو تقدیم كردند،

مرحوم دولابی میگفت:
حضرت پرونده رو باز كرد،یه سری به علامت تأسف تكون داد.

((" آی رفقا مواظب باشیم پروندمون دست اربابت می اُفته، آقامون به جای ما خجالت نكشه،زشت ِ،آدم كاری بكنه آقاش سر تكون بده"))


یه نگاه به جوان كرد گفت: تو چرا؟ تو كه مارو دوست داری چرا؟

میگه:
جوان شروع گرد گریه كردن

(("همین گریه های شماست كه فرمود:آتیش جهنم رو یه قطره اش خاموش میكنه،اینها تعارف نیست اینها كلام معصوم ِ برید توی كامِلُ الزّیارات بخونین"))


میگه:
حضرت یه نگاهی به پرونده كرد،پرونده رو زیر بغلش گذاشت،دو سه قدم با این جوان راه رفت.

،بعد برگشت پرونده رو داد به ملكه های عذاب.

میگه:
ملكه های عذاب پرونده رو باز كردند،دیدند نوشته:
بسم الله الرحمن الرحیم، یا مُبَدّلَ السَیّئات بالحَسَنات اِغفِر لِهذا بحَقِّ الحُسَین...



((یا مُبَدّلَ السَیّئات بالحَسَنات اِغفر لِنا بحَقِّ الحُسَین علیه السلام))



صلی الله علیک یا اباعبدالله،،،


منبع روایت:
کتاب طوبی محبت 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

 یه آدمــایی هستن کــــــه


هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..

وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده, راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره...

اگه یخ ام بزنن , بازم باهات دست میدن ، حتی اگه سرما هم خورده باشی ...

همونایی که تا حالا رو صندلی اتوبوس ننشستند

اونایی رو میگم که وقتی میدونن تو احتیاج داری " وام " خودشون رو که بعد از مدتها گرفتن به تو میدن ...

همونایی که تو یه خونه سی متری زندگی می کنند اما دلشون ....

آره اونایی که وقتی دعا میکنن انگار خودشون مشکل ندارن

اونایی که اول دعاشون از دیگران میگن تا آخر دعاشون

اونایی که با دلار و سکه و قیمت طلا کار ندارن 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395
دلم کمی آرامش میخواهد...

 کمی استراحت...

 از این پرچم های سه رنگ که سرتاسر پیکرم بکشند و رویش بنویسند مدافع حرم آل الله...


دلم کمی آرامش میخواهد... کمی استراحت... 


از این پرچم های سه رنگ که سرتاسر پیکرم بکشند 


و رویش بنویسند مدافع حرم آل الله...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 18 اردیبهشت 1395

خوب بودن زیاد سخت نیست،

کافیست مهربانی کنی...
زبانت که نیش نداشته باشد و کسی را نرنجاند 
همین خوبیست...
وقتی برای همه خیر بخواهی 
همین خوبیست...
وقتی محبتت بی منت باشد،
وقتی عشق بورزی،
وقتی زیبایی اشخاص را ببینی،
وقتی خوبی هایشان را ببینی،
همین خوبیست...
مهم نیست که آدم ها چگونه اند،
مهم نیست جواب سلامت را می دهند یا نه،
تو سلام کن 
همین خوبیست...
مهم این است که تو خوب باشی
آن ها روزی دلشان برای خوبی هایت تنگ میشود..

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
عکس و تصویر کاش می شد خنده را تدریس کرد کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد کاش می شد عشق ...



کاش می شد خنده را تدریس کرد

کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد

کاش می شد عشق را تعلیم داد

ناامیدان را امید و بیم داد

شاد بود و شادمانی را ستود

با نشاط دیگران ، دلشاد بود

کاش می شد دشمنی را سر برید

دوستی را مثل شربت سر کشید

دشمن بی رحمی و اجحاف بود

دوستدار نیکی و انصاف بود

کاش می شد پشت پا زد بر غرور

دور شد از خود پسندی، دور دور

با صفا و یکدل و آزاده بود

مثل شبنم بی ریا و ساده بود

از دو رنگی و ریا پرهیز کرد

کینه را در سینه حلق آویز کرد

کاش می شد ساده و آزاد زیست

در جهانی خرم و آباد زیست

اعتیاد و فقر را نابود کرد

دودمان بیکسی را دود کرد…



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

عکس و تصویر در


در " نقاشی هایم " تنهاییم را پنهان می کنم...

در " نوشته هایم " درد دلم را...

در " دلم " دلتنگی ام را...

در " سکوتم " حرف های نگفته ام را...

در " لبخندم " غصه هایم را...

" دل " من.........

چه خردساااااال است...!!!

ساده می نگرد..!!

ساده می خندد..!!

ساده می پوشد..!!

ساده می گرید..!!

" دل " من.........

از تبار دیوارهای کاهگلی است...!!!


ساده می افتد..!!

ساده می شکند..!!

ساده می میرد..!!

"" خیلی ساده ""



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 12 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

دانلود آهنگ جدید //////////////////////////////